خدایا سرده این پایین

از اون بالا تماشا کن

اگه میشه فقط گاهی

خودت قلب منو "ها" کن

خدا یا سرده این پایین

ببین دستامو که می لرزه

دیگه حتی همه دنیا

به این دوری نمی ارزه

تو اون بالا من این پایین

دوتایی مون چرا تنها؟

اگه لیلا دلش گیره

بگو مجنون چرا تنها؟

بگو گاهی که دلتنگم

از اون بالا تو می بینی

بگو گاهی که غمگینم

تو هم دلتنگ وغمگینی

خدایا ...من دلم قرصه

کسی غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت

که حتی روز  روشن نیست

کسی اینجا حواسش نیست

که دنیا زیر چشماته

یه عمر یادمون رفته

زمین دار مکافاته

فراموشم میشه گاهی

که این پایین چه ها کردم

که روزی باید زاینجا

بازم پیش تو بر گردم

خدایا وقت بر گشتن

یه کم با من مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت

آگه میشه منم جا کن



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |
مهر ماه است بوی مدرسه می آید والدین را تب نگرفته است شهریه ای در کار نیست به فکر سرویس مدرسه نیستند اندک پولی را فقط برای خریید کتاب می خواهند ...یادش بخیر موقع مدرسه رفتن ما مثل الان نبود چند روز فبل از مهر ماه می رفتیم ثبت نام می کردیم پول کتاب میدادیم وبعد از چند روز سر کلاس می نشستیم .

 کفش پلاستیکی نوک تیز مشکی رنگ را برای مدرسه نگه داشته بودم که روزی که به مدرسه بروم بپوشم کیف زیبایم هم دست دوخت خاله ام بود گونی را با نخ زیبا دوخته بود که کتابهایم را درون آن بگذارم جیب کوچکی هم داشت که مدادهایم را درون آن قرار دهم موی سرم را به هر بد بختی که بود با قیچی و چهره ویه ماشین سر تراشی دستی که با نفت آغشته می کردند که مو هارا از ریشه میکند به جای اینکه به تراشد . شلوار گشاد و پیراهنی که برای برادر بزرگترم کوچک شده بود وبه من به ارث رسیده بود پوشیدم . پیش خودم فکر می کردم از خودم خوش تیپ تر نخواهد بود . کتا بها و کفش نوی پلاستیکی وپیراهن برادرم را شب به زیر سر گذاشتم وخوابیدم که صبح بشه وبه مدرسه بروم . خوابیدم ولی خواب نرفتم صبح زود از مرغ ها تخمی خواستم که او را درون روغن محلی ترتیب دادم و با سری تراشیده وکفش نو وکیفی زیبا روانه مدرسه شدم . در راه که روانه مدرسه بودم آخه اون موقع که سرویس نبود باید پیاده می رفتیم مدرسه خلاصه در بین را همه مرا نگاه میکردند وتحسین می کردند . به مدرسه که رسیدم صف صبحگاه بود بچه ها با مو های بلند وظاهری نا مرتب اومده بودند . مدیر مدرسه برای بچه ها از نظافت ونظم صحبت می کرد ومن را برای الگو جلوی صف صبحگاهی برد واز من تقدیر کرد . اون زمان اون احساس کمتر از گرفتن مدال طلای المپیک نبود کله تراشیده ام را بالا می گرفتم وکلاس اول را شروع کردم راستش از هموم موقع تا اینکه دانشگاهم تمام شدم آن کله هنوز بالا بود وبه خود افتخار میکرد ازنمراتم وبه تلاش وبه نظمی که داشتم

سرم را بعد از فارغ اتحصیلی دانشگاه واقعا پایین انداختم  چرا که نه کاری ونه شغلی ونه ..... یه چیز خیلی عذابم میده وآن هم ندیدن معلمان دوران دبستانم هست همه را واقعا دوست دارم بخصوص معلم کلاس اول دبستانم خانم مشکعنبر کشاورز است که هم مادرم بود وهم معلمم از همین جا به ایشان سلام میکنم واز ته دل آرزوی سلامتی برای ایشان وخانواده محترمشان را دارم

به امید اینکه سر تان همیشه بالا باشد حتی اگر تراشیده وزشت باشد



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

 از تیر ماه نود وسه می گویم  روی زمین کشاورزی دیم وکم درآمد  گندم وجو را با داس درو می کرد تا نان حلالی به خانه آورد  ابری درآسمان  خدا هویدا می شود زیاد متحمل نمی شود وبه کارش ادامه می دهد  .  ابر ها دست بردار نیستند  اسمان تاریک تر می شود وابر ها تیره  وتیره تر  می شوند  و نم نم بارانی شروع به وزیدن می کند و رعد وبرق های فراوان می آید ولی او همچنان پر کار وتلاش به درو کردن ادامه می دهد . تا اینکه صدای رعد و برق بسیار زیادی می شنود  ودلهره ای به جانش می افتد  وتاب نمی آورد و روانه خانه می شود در بین راه چنان بارانی بر سرش می بارید که گویی دنیا را آب خواهد برد  خسته وترسان ونالان وخیس آب خود را به جایی رساند که آبادی در تیر رس بود  . خانه اش در بالاترین نقطه آبادی وآن هم روی تپه ای قرار داشت در میان سیل وباران خدا از آبادی دود بسیار سنگینی بلند است . این دیگر چیست در این بل بشو  خسته نالان  گریان وپر اظطراب واین هم قوز بالا قوز شده بود .

خوب که نزدیکتر شد و روبه روی آبادی  که رسید دید بالاترین خانه آبادی که خانه خودش است چنان آتشی گرفته که گویی هیچ وقت خاموش نخواهد شد  دیگر نایی  برایش نماند  سست وبی حال شده بود  با هر بد بختی وگریان وسختی وبی جانی خود را به خانه رساند تنی چند از مردم آمده بودند آتش را خاموش کنند ولی مگر می توانستند . آتش چنان گر میگرفت که اگر تمام باران دنیا هم روی آن میریخته می شد باز هم شعله ور بود .

خانه اش از چوب ساخته شده بود وقدیمی بود رعدو برق مستقیم به کپسول غذا پزی برخورد کرده بود وچنان آتشی بر پا کرده بود که حتی نخ کبریتی هم برایش باقی نمانده بود . سه فرزند دارد دو تا را نجات می دهد ولی آخرین بچه اش که شش ماهه بود را به ضم اینکه از دنیا رفته به زیر باران گذاشته بودند که باران رحمت خدایی آن را هم زنده نگه داشته بود  وبچه شش ماهه زنده شد .

ولی این بنده خدا همه چیز مادی حتی گوسفندان وبره وکهره خود را هم در آتشی که خداوند  به او هدیه داده بود از دست داد وتمام خانه اش وبا تمام امکانات سوختند وتنها دیوار های بدون سقف برایش باقی مانده است . انشا اله که مسئولان بتوانند او را به زندگی مجدد امید وار کنند وبه جامعه بر گردانند  

از روستای کیکمدان بخش دشمن زیاری نوشتم اتفاقی بود که چند روز پیش  برای یکی از اقوام  که در آنجا زندگی می کند رخ داده است



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |
چند وقت پیش مطلبی در مورد یک دکتر معروف را در مجله ای می خواندم حیفم امد که شما هم از آن بی بهره بشید . پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.

تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |
من فقط عاشق اینم که برم کالا بگیرم              الکی بگی روباهی ؟ من بگم که شیر شیرم

 

من فقط عاشق اینم  بگی از سبد بیزاری            بعد چند روز که تموم شد ببینم چه حالی داری

 

من فقط عاشق اینم وقتی که سبد رسیده          ببینم یه جای بی صف ولی افسوس که کی دیده؟

 

من فقط عاشق اینم سبد کالا بگیرم                 اینقدر شادی کنم تا یهو از شادی بمیرم

 

من فقط عاشق اینم روزهایی که با تو تنهام         بزنم به سیم اخر بگذرم از سهم کالام

 

من فقط عاشق اینم وقتی که تو صف کلافم          بزنم حرف زیادی یا همینجور هی بلافم

 

عاشق اون لحظه ام که سبد کالا تو دستم           با یه بادی توی غب غب ترک یک موتور بشینم

 

انشاله که لبخند بر روی لبانتان نقش بندد

 



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

حقیقتا مدتی است دل ودماغ نوشتن ندارم سر میزنم ومیام پیام بعضی از عزیزان را می خونم ولی دلم به نوشتن نمیره تا امروز یه عزیزی به نام عباس کشاورزی برام کامنت گذاشته بود  روز معلم را به خالد کشاورز تبریک می گویم . کلی خودم را سر زنش کردم که چرا هم چی روزی یادم نبوده تا روز معلم رابه رفیق عزیزمان مرحوم خالد کشاورزی تبریک بگم من از طرف همه معلمان عزیز این روز رو تبریک میگم ومن شرمنده همه شما هستم که کلا فراموش کردم وخواهش میکنم به حساب بی معرفتی نگذارید چون واقعا  این روزا سرم شلوغه 

معلم عزیز رفیق عزیز برادر عزیز از دست رفته ام مرحوم خالد کشاورزی این روز را به شما تبریک میگم



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

با رفقا در یکی از روزهای سفید خدا در جاده سر نوشت روزگار به سیاحت می رفتم شاد بودیم و برف زمستان به شادیمان  می افزودد همه جا سفید بود قلبها سفید بود روزگار سفید لبخندها سفید بود در اوج خوشی وبرف بودم که صحنه تصادفی را در جلو چشمانم مشاهده کردم.

آب با با را با هم خواندیم کلمه زیبای بابا  را از پدرش یاد گرفتیم از همان دوران کودکی یار وبرادرم بود وپدرش پدرم. رقیب بود ورفیق یه هم کلاسی واز برادر برادرتر . دوران دوازده سال تحصیلیمان با هم گذشت آن هم چه گذشتنی . با هم بودیم وبا هم بزرگ شدیم تا اینکه شغل با لیاقت ودر خور وشایسته اش که همان دبیری آموزش وپرورش بود پیشه کرد او می خواست اخلاق ومنش وانسانیتش را به دیگران هم بیاموزد ولی  افسوس که سر نوشت چیز دیگری خواست . انسانی ارام بی ازار وبا معرفت ودین دار همیشه وهمه کس دوستش داشتیم وخواهیم داشت .

 در شرف ازدواج بود بارش برف سفید زمستان نودو دو نوید بهاری دل انگیز را می داد بهاری که با ازدواجش گلستان می شد ولی افسوس که  وقتی که خود را به صحنه تصادف رساندم تمام خاطرات چندین ساله با هم بودن در جلو چشمانم  به تصویر کشیده شد افسوس که آخرین ملاقاتمان  را با هم رقم زدیم افسوس که تمام برفهای سفید زمستان به رنگ چشمانم سیاه شدند  دنیا برام سیاه سیاه سیاه شد برف ماتم بر تمام رنگ ورخسار عالم کشیده شد .من دوست همچون برادرم را از دست دادم اری رفیق شفیق چند ساله ام با یک صحنه تصادف از بین ما رفت ومن جز اولین کسانی بودم که با او خداحافظی کردم

خالد جان تو نیستی ولی خوبی های  توهمچنان در یاد وخاطره ماست . برادر عزیزم روحت شاد ویادت گرامی



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |
در ستاره بارانِ میلادم

میان احساس من

 تا حضور م

 حُبابی است از جنس هیچ

از دستان من تا لمس نگاهم

آسمانی است به بلندای عشق

 جشن میلادم را به پرواز می روم

دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها

آسمانی که

که تنها برای “من” آبیست

۲۹ ابان سالروز  تولدم مبارک



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

بلوط  درختی است پایدار  ونماد استقامت روستای سر دشت است وگونه‌های برگریز و همیشه سبز می‌باشد که منطقه سردسیری ما را همیشه بهار خواهد کرد . درخت بلوط ، درختی آشنا و تنومند است که برگ‌هایش در زمستان می‌ریزد و طول آن تا چهل متر می‌رسد و شاخ و برگ‌های آن دورا دور تنه‌ درخت را که پوستی صاف و خاکستری رنگ دارد و با گذشت سالیان شکافهایی بر می‌دارد، می‌پوشانند.  در فصل پاییز گل‌های بارور درخت ماده ، میوه‌های بلوط به رنگ قهوه‌ای مایل به سبز را تولید می‌کنند

دانه بلوط

بلوطها درختانی هستند دارای شکل توپر ، حجیم و گسترده با تاجی گنبدی شکل و برگهای موج‌دار در لبه و همچنین میوه‌هایی ایجاد می‌کنند که درون یک محفظه فنجان مانند قرار دارند. بلوط یک بخش اساسی از نواحی روستایی ما در غرب کشور است که به صورت درخت و درختچه وجود دارد. برگهای کنگره‌دار بلوط ممکن است بیضی شکل یا کشیده و باریک باشند و یا در پاییز به ارغوانی روشن بگرایند. این درختان دارای تنه‌ای بزرگ و برگهایی که برای تصفیه هوا و سایه افکنی ارزش بسیاری دارند و البته مناسب برای خاکهای کم عمق نیستند


درخت همیشه سر افراز بلوط

چوب بلوط فشره و محکم است و نماد قدرت و استقامت می‌باشد و از گذشته‌ خیلی دور یکی از مهم‌ترین مصالح ساختمانی در روستای ما بوده است . در گذشته علاوه بر مصرف انبوه الوار بلوط در ساختمان‌سازی ، از چوب بلوط برای ساختن  ابزاری چون دسته بیل وکلنک و کنفتر وملار ... مورد استفاده قرار میگرفته است. خاصیت قابض‌کنندگی پوست بلوط ، عامل قطعی درمان اسهال‌های شدید می‌باشد و خاصیت گندزدایی و ضد میکروبی آن برای مداوای عفونت‌های گلو تجویز می‌شود. چای پوست بلوط یک تقویت‌کننده است و مخلوط پوست و میوه‌ی درخت بلوط یک پادزهر را بوجود می‌آورد. وکلگ آن غذایی برای پدران واجداد ما بوده است .

این تصویر کلگ است زمانی غذای پدران ما بوده حتی در یک سال که قحطی بوده این کلگ را با گوشت ملخ میل مینمودند

بلوط خارجی
درخت بلوط در میان مردم کشور‌های اسکاندیناوی ، یونان و روم محل سکونت الهه‌ باروری و نشان دهنده‌ قدرت و باروری بوده است. روزگاری از تمام قسمت‌های درخت، استفاده‌های پزشکی به عمل می‌آمده است.در افسانه‌های عامیانه قرون وسطا آمده که تماس یک میخ با قسمت صدمه‌ دیده‌ی بدن و سپس فرو کردن همان میخ در درخت بلوط سبب می‌شده است که بیمار شفا یابد. زمانی برگ‌های بلوط را بر روی زخم و بریدگی‌های بدن می‌گذاشتند تا زخم التیام پیدا کند، اما امروزه گیاه پزشکان تنها از پوست درخت بلوط استفاده دارویی می‌کنند..

و در انتها یادی میکنم از بلوطهای همیشه پایدار در در ک که هنوز هم که هنوزاست فقط آنها مانده اند وبس

بلی مرحوم کا عرب

بلی مرحوم کا آزاد شاهمراد

بلی شاهین



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

ها ککا سهراب تو راس ایگی!

آسمان مال منه...پنجره عشق زمین دوست هوا مال منه!

اما سهراب تو خوت وجدانته بنه من گار .... من دل سنگ زمین جی منه؟

مو نونم سیچه این مردم دونه های دلشون نه پیدایه؟!

تو کوچنی سهراب.... او نه پر گل کردنه؟!

تیه نه بسنه  وبی دل چه ها کردنه!

ویسا ای ای سهراب .

گفته بیری قایقی خواهم ساخت ... خواهم انداخت به آب ...دور خواهم شد از این خاک غریب...

راسی قایقت جا هم داره؟

مو وهمه اهالی زمین دلم گروته!

به سراغ مو اگه ایی تند وآهسته چه فرقی داره ؟

تو هر جوری دلت خواست بیو ....

مثل سهراب ده جنس تنهایی مو چینی نیست که ترک ورداره

مثل مرمر وابیره.... چینی نازک تنهایی مو



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |


تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

سال 1369 بود که زلزله ای چند ریشتری روستای با صفا وبا محبت وبی ریای درک را لرزاند  . چون روستای وقت ما را دره هایی بزرگ در اطرف خود داشت وهر روز این دره ها هی ریزش می کردند وبه خانه ها نزدیک میشد لذا مسئولان وقت به فکر افتادند که همه آبادی را در جای دیگری سکنا گزینند.سر دشت را انتخاب وبا سفر جناب اقای کروبی که نمی دانم دقیقا اون زمان چه مسئولیتی داشتند کلنگ زنی شروع شد .و این جاده  مرگباررا دقیقا در وسط آبادی ترسیم کردند .این جاده همان شد که بلای جان مردم بی گناه باشد . اولین قربانی دختری شش ساله بود که در جلوی چشمان خودم به زیر کامیون رفت  .نبود فرهنگ رانندگی ونبود علائم و تابلوها وهمچنین بی توجهی مسئولان وشلوغ بودن  روستا  و..... دست به دست همدیگر داده اند تا این جاده تا پنج الی شش نفر دیگر را جلوی چشمان مردم وخانواده خود به کام مرگ بکشاند . وعده ای دیگر را روانه بیمارستانها کنند . واقعا چرا مسئولان جان مردم را نا چیز فرض میکنند ؟چرا برایشان مهم نیست که از سرعت گیر فراوان بگذارند .البته طی یک سال اخیر چند دست اندازی درست کرده اند ولی جواب رانندگان نا آشنا را نمی دهد و هر چند روزی باید شاهد یک تصادف در این جاده باشیم . مسئولان محترم من اصلا سیاسی نیستم ومرا با سیاست کاری نیست ولی عاجزانه التماس میکنم فکری به حال جان و مال وسلامتی روستای دشت باشید . تا دیگر نگوییم دشمن زیاری سر زمین بی ستاره.

مرحوم کرامت کشاورزی یکی از کسانی که در روز چارشنبه هشتم آبان ماه  قربانی  یکی از این تصادفات شده است  آن هم جلوی چشمان تمام اهل آبادی وخواهر و ... واقعا چه کسی باید جواب سه تا بچه وهمسر اورا بدهد ؟ جوابش را خدا خواهد داد.


تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

شور وشوق شویل تی هم نشینی کوچو ره؟


بند چاله  دسه جمعی  سر یه سینی کوچو ره؟


رسم خوبه کاسه بهره  شیره وهره   کوچو ره؟


کاره بز و رلی مندال وکهرل کوچو ره؟


او متیلل تا سحر  تعریف جوونی  کوچو ره؟


چم خمونی زیر بهونل  شو سهونی کوچو ره؟


یار یار چپونل بی حیونی هر پسین


ظهر گرما  دی بلالل  جو برونی  کوچو ره؟

تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

یکی از دوستان خواسته بودند که در مورد شباش عروسی اون زمان بنویسم طبق قولی که داده بودم چشم می نویسم. قدیما مثل الان نبود که خرجی بالا وبرنج گرون ونمیدونم گوشت گرون و ... اون موقع نحوه شباش دادن این طوری نبود که یکی میاد جلوی دوربین وتمام خانواده رو هم میاره که بیفتن تو فیلم و بعدش هم با هزار ناز وعشوه وکرشمه رو به دوربین میکنند وبا عروس وداماد رو بوسی و  عکسی واخر سر هم یه پاکت سفید در میارن میدن دوماد تازه بعدا معلوم میشه یک دهم غذایی که خوردند هم پول توش نبوده. خلاصه یکی هم برای اینکه اسمش در بره دسته گلی میخره وروش نوشته پیوندتان مبارک همین .آخه این هیچ دردی از داماد بد بخت کم نمیکنه بلکه هی دسته گل و میبینه وهی دق میکنه که چرا پولشو بهش ندادند که بزنه به یه زخمی.

خلاصه قبلنا چون همه چیز ارزون بود وچشم هم چشمی نبود وهر که هر کمکی میکرد ذاتا به خاطر کمک بود وبس .بعد خوردن شام ویا ناهار یه نفر که باسواد مجلس بود  کاغذی در می آورد وبا هر بدبختی که بود خودکاری پیدا میکرد و می نوشت

راه خدا     100 تومان

مظفر          50 تومان

کرم اله         یک راس بز

میر ویس        یه گونی برنج

بیت اله         یک راس چپش( بز نر)

محمد علی     200 تومان

قربانعلی       با هم طلب حساب دارند بعدا حساب وکتاب می شود

خلاصه  مطمئن باشید که خرج عروسی که در می آمد خرج خانواده داماد یا عروس را  برای مدتها تامین می شد.گاهی پیش می آمد که پدر داماد مثلا برای عروسی پسرش هفت راس بز کشته باشد ولی در عوض از طرف اقوام که شباش می آوردند  چند بز هم اضافه بر آن گیرش آمده بود  .حالا که حرف از شباش شد بگذارید یه خاطره از طرف داییم برایتان بگویم

البته اون زمان هم مثل الان هی تورم بالا میرفته وهر سال نسبت به پارسال قیمتها اندکی بالا میرفته یه عروسی تو ده بوده پدربزرگم دایی ام را میفرسته که شام بخوره و پانصد تومان هم بهش میده که شباش بده وبیاد اون موقع شباش دور سیصد تا چهار صد تومان بوده است .خلاصه داییم بعد خوردن شام میرود که شباش بده  لیست را میبینه تا همه بین سیصد تا چهارصد تومان شباش میدن ودایی ما هم زرنگی میکنه وسیصد تومان بیشتر نمیده ودویست تومان به جیب خودش میزنه  ومیاد خونه ویه سر دستی به سر وکله اش میزنه وآماده میشه فردا صبح زود روانه شیراز میشه .آخه اون موقع فقط با می نی بوس می امدند وآن هم روزی یک بار وآن هم در ساعت هفت صبح . فردا که پدربزرگم از کوه بر میگرده میگه  علی کجاست میگن رفته شیراز و خلاصه هیچ کس نفهمید که این پول از کجا آورده وبه شیراز رفته  تا اینکه خودش برگشت تا هنوز هفتاد تومان دیگرش درون جیب مبارکش است وخلاصه با کارگاه گری دایی بزرگم فهمیدند که علی آقا چکار کرده .حالا بزن ویکی نزن خلاصه دایی کوچکه ما برای این کارش کلی کتک خورد واز اون به بعد علی آغا دزدی بی دزدی.

 

 



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |
  یه نفر دفتر احساسمه سر پنجره بُو

آخرین برگ گل یاسمه سر پنجره بُو


یه نفر دوش و تیل سوز مو شوخین زه وِ ره

نا مسلمون تیه ی راسمه سر پنجره بُو


نذر کردُم تیمه بلکه و مطلب برسُم

نرسیدم یه نفر شانسمه سر پنجره بُو


یه نفر تا من ره، قصه ی احساسمه خوند

یه لکی زم گل گیلاسمه سر پنجره بُو


کاسه بَهرَه ی تیَلُم شعرمه وی فصل بهار

هیچ بَهرُم که نیا، کاسَمه سر پنجره بُو


بعد بارون و ترانه ی گل گندم یه نفر

سر گندم که نَزَه داسِمه سر پنجره بُو


مو خیال کردُمه گل میً نه، و ماس ایکشه در

می نه که میخ تیه مو، ماسمه سر پنجره بُو


عرق زلفش اوریشم دل درد مو که

عوضش پیدن و ریواسمه سر پنجره بُو


چار تِیَی هوشم و دل بی که کسی تیم نبرش

آخرش ای دل کم شانسمه سر پنجره بُو  

 شعر از استاد داوری



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

ادامه قسمت قیل

صبح جمعه فرا می رسد گروه موزیک هنگام سحر روی پشت بام نوای سحری سر می دهند وهمه اهالی ده با ساز سحر که روی پشت بام خواب هستند بیدار میشوند وخود را برای یک روز دیگر عروسی  آماده می کنند . گله امروز چوپان ندارد برای اشتیاق عروسی چوپانان بی خیال گله می شوند بالاخره به هر بد بختی هم که هست یه آدم را برای چوپان پیدا میشود وآن هم با چه منت وهزار قر.

صبح باز هم بعد از ساز سحر تا ظهر سازو نغاره نوای جنگ نامه می نوازد  وبار دیگر چوب بازان به جان هم می افتند وبعد از آن رقاصان به رقص وناز میپردازند  وبعد از خوردن ناهار مراسم سر تراشان بر پا میشود داماد را وسط گود مینشانند وخلیفه ابادی  سر وریش داماد را اصلاح میکند ومردم برای احترام به خلیفه وهمین که چیزی گیر خلیفه بیاید پولهایی را درون لنگ دور گردن داماد می اندازند . وبعد از آن رسم دوما ورو(حمام رفتن داماد) بر پا میشود  واژه دوما ورو  زمانی اجرا میشد که عروسی کنار رودخانه ای بر پا میشد  وبرای حمام داماد را به رود خانه میبردند .خلاصه داماد را به حمام برده ولباس سفیدی که گه گاه هم بسیار گشاد بود به تن کرده وبا شالی بسیار زیبا از حمام بیرون آمده واولین لیوان از شربت آبلیمویی که درون یه تشت بزرگ درست کرده بودند میل مینمود وسپس بقیه مردم این شربت آبلیمو را به عنوان سکنجبین میل مینمودند که گیر عده ای هم نمی آمد وبرای شربت قر بسیار میزدند .  

پیش به سوی عروس برون . عروس را چند نفری از خانهای همسایه آرایش کرده بودند آن هم چه آرایشی باور بفرمایید که بعضی از عروسها را اگر هم آرایش نمی کردند بسیار زیبا تر وسنگین تر بود . چشمان زیبای عروس را چنان سورمه می کشیدند که گویی عروس یه دلقک است وچنان به دستان عروس حنا زده بودند که بسیار غیر متعادل بود . وبه خیال خودشان زیبا ترین عروس آبادی را طراحی کرده اند . خلاصه  لباس عروس خانم هم لباس محلی یا همان لباس قری بود وروی عروس را با سه الی چهار شال می پوشاندند ودر همین حین گریه کردن افراد خانواده عروس بر پا بود باور کنید مثل الان نبود که عروس وداماد  خوشحال وجیگول بودند. خوب خیلی سخت بود که یه نفر از اعضای خانواده را دیگر  پیش خود نمی بینند   عروس چنان گریه وزاری راه می انداخت که وقتی شال ویا همان پارچه ای که رویش بود را بر می داشتی  سورمه ای که به چشمانش کشیده شده بود تا چانه اش آمده بود وکاملا زشت  شده بود ولی باز هم آن عروس زیباترین شخص محفل بود . بیچاره عروسها اصلا دیگه رسم شده بود اگه عروسی هنگام رفتن خونه بخت گریه نمی کرد مورد پچ پچ زنهای آبادی قرار میگرفت ومی گفتند دیدی عروس اصلا عین خبالش نبود  انگار آرزو داشت ولی نمی دانستند که  .....

وای رود جونیمه ایبرن های گل

خلاصه رود جونی با گریه وزاری آن هم شاید با داماد وشاید بی داماد وآن هم جلوی نیسان ویا هر ماشین دیگه روانه خانه بخت می شود  

روزگارتان شاد باد



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

صدای تابستان می آید گویی نسیم خنک تابستان  به همراه خود تبسم وشادی را خواهد داشت . کشاورزی تمام شده همه کشاورزان غوره وانگورهای خود را به فروش رسانده اند  گویی جیبها پر است  آنقدر پر است که جوانان آبادی را به ازدواج وا میدارد . فلانی دختر بهمانی را میخواهد .

 یا اله  بفرما  کارت عروسی آوردمه  .  به به مبارکه مبارکه

پشت کارت عروسی نوشته شده  کا  بیت اله وامراله وکرم اله  و.... با اهل خانواده ملاحظه فرمایید

زمان  عصر پنجشنبه تا بعد از ظهر جمعه  و مکان درک منزل فلانی

عصر پنجشنبه فرا میرسد  عدهای به کوه رفته اند  برای جمع آوری هیزم وعده ای به دنبال تدارکات ساز ونغاره هستند و هر گروهی یه مسئولیتی بر عهده خواهد داشت  گروهی دیگر مسئول سر بریدن حیوانات برای تهیه گوشت غذای عروسی است.

کسی که ساز میزند در جلوی نیسان سوار شده بود و ساز خود را بیرون آورده وهنرا هنرا هنرا میکند وپشت نیسان نغاره زن وگروهی از بچه ها که آنها را همراهی میکردند سوار بودند وهی هورا میکشیدند   به در خانه که میرسیدند همه اهل آبادی جمع می شوند و قر خود را به مدت کوتاهی با ساز ونغاره خالی میکنند وظهراب هم چوب به دست وهی میرقصد وهی اطراف را تحریک برای رقص میکنند . یکی از خانها  که نسبت  نزدیکی با داماد دارد چنین می سراید  وبقیه جواب میدادند

مبارکی مبارک شا لا مبارکش بو

مبارکی مبارک ککام مبارکش بو

مبارکی مبارک زنش مبارکش بو

سازو نغاره تعطیل میشود  وسازز ن ونغاره زن را برای آماده کردن به منزل یکی از همسایه ها میبرند تا آماده شوند. اکنون ساعت هفت بعد از ظهر است  مردان چوب باز  همه آماده ودر میدان چوب بازی مستقر شده اند  ساز ونغاره آماده شده ودقیقه ای دلنواز میسراید وبعد شروع به جنگ نامه یا همان چوب بازی میکند  مردان همدیگر را باچوب میزنند وعده ای در اطراف آنها خوشحالی میکنند وهورا میکشند . نوبتی هم باشه نوبت شام است . در همین حین مسئول تدارکات ساز  ونغاره را نگه داشته ومی گوید حضرات آب بیدی  بفرمایند حونه ی مش برزین حضرات درکی  بفرمایید حونه ی ملا غضنفر وحضرات  شیرازی بفرمایید حونه ی  بهمانی  .  از بستگان عروسی یکی دست شور( ظرف کوچکی  که برای شستن دستها قبلا  استفاده می شد) دیگری آفتابه به دست  جلوی مهمانان میگرفتند تا دستان خود را بشویند  .بعد سفره هایی که برای عروسی از همه همسایه ها جمع آوری شده بود جلوی مهمانان می انداختند وروی سفره هر سینی غذا برای دو الی سه نفر بود سینی ای که پر برنج وگوشت بود ویه نون محلی هم رویش انداخته بود همچی با دست لقمه میگرفتند که ...  قاشقی در کار نبود فقط میگفتند چند نفر از شهر اومده این قاشقا را بهشون برسونید  نوشابه هم که در کار نبود بشقاب یه نفره هم نبود  سفره یکبار مصرف هم نبود ولی صفا بود ولی یکرنگی بود ولی بی کینگی بود ولی برادری بود .

شام تمام میشود ساز ونغاره دوباره شروع به نوازیدن میکند این باز چوپی یا همان دستمال بازی را میسراید زنان ودختران آبادی دستمال به دست از ریز ودرست به میدان آمده وآنها هم ادای دین خود را نسبت به خانواده داماد نشان میدهند  . رقص سه پا ورقص اشتفی منگنا و... از انواع رقص دستمال بازی بود . بندگان خدا مثل الان نبود که لوازم صوتی وتصویری زیاد باشد . خلاصه عرض اندامی میکنند تا عروسی دیگه 

برای حنابندان خانواده داماد همراه با داماد از سر آبادی تا ته آبادی منزل عروس پیاده میرفتند  وشادی میکردند نزدیک خانواده عروس که می شدند جو همه را میگرفت  وتا بی نهایت به خود فشار می آوردند و شادی میکردند  .در منزل عروس که میرسیدند  . یه طرف میگفت

 سر ما سنگین تره سفره ما رنگین تره  ****** دل به صحرا نبرید عروس ما قشنگتره

 طرف دیگه میگفت

ایما ایما ایمانیم ***** ایما به از ایشانیم

خلاصه خلیفه آبادی حنا را می آورد حنا چقدر ؟ اندازه یه تشت . بد بخت داماد را تمام سرش  وپا را تا مچ ودستان را تا آرنج به حنا آغشته میکردند وبعد صدا میزد یکی روسریشو بده اقوام نزدیک داماد چند روسری جمع میکنند و به سر کله ودست وپای داماد میبستند وداماد بنده خدا باید تا صبح این وضع وتحمل میکرد وصبح هم که میشد داماد شبیه به سرخ پوستان میشد  نا گفته نماند حین حنابندان هم یه لونگ جلوی داماد بود ومردم پول توش می انداختند که هر چه جمع میشد به خلیفه یا همان کسی که حنا را میبست  داده میشد

روزه جمعه را در قسمت دوم خواهم نوشتم .هنگامتان شاد باد

 



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

 تازه پشت لبم سبز شده بود  جهت خدمت سربازی به شهر بزرگ وبی در وپیکر تهران اعزام شدم  شلوغ بود ولی بی کسی داشت  مرا دیوانه میکرد در جنوب تهران  محله ای به نام کهریزک  وارد پادگان شدم دژبان دم در گفت اینجا خونه عمتون نیست اومدین خدمت باید تابع  مقررات اینجا باشید  در همین حین من یه نیش خندی زدم . یه گروهبان گفت بیا اینجا پسر  منم اون موقع لهجه داشتم وزیاد نمیتونستم  درست فارسی حرف بزنم   گفتم ها چته ؟ گفت چرا خندیدی مگه من خنده دارم من هیچی نگفتم دوباره گفت مگه کری یا لالی گفتم نه کرم نه گنگم خو چته ؟ گفت یادت باشه اومدی خدمت ها گفتم باشه باشه . خلاصه وارد پادگان که شدیم با لباس شخصی ما را خیلی دووندند  تو این همه سرباز دو نفرمون خیلی زرنگ بودیم یکی من ویکی هم یه پسره دیگه بود  همه شلوارشون لی وتنگ بود به جز من واون یکی دیگه یه شلوار پارچه ای سفید پام بود  شده بود خاکی خاکی .خلاصه گذشت  تا ظهر گفتند بیایید ناهار  همه به صف شدیم  گروهبان یه شعار میداد بقیه باید جواب میدادند تو همون هنگام من دلم رفت محل با بچه های محل با هم کلاسی هام با خانوادم با همه اهالی ده اصلا حواسم نبود وبه یه نقطه خیره شده بودم وجواب شعار گروهبانه را نمی دادم  تو همین لحظه یه چی خورد به پشت سرم که دنیا رو سرم خراب شد  گرهبانه بود گفت چرا جواب شعارمو نمیدی  در حالی که دلم خیلی پر شده بود زدم زیر گریه وگفتم سیچه ایزنی مردک . خلاصه منو آورد بیرون از صف وتا دلش خواست تو خاکها مرا پیچاند با هر دوری که روی زمین میخوردم  همه اهالی ده تو نظرم یکی یکی رد میشد همه خوشی ها همه لبخند اهالی ده از نظرم گذرا میشد  از  پا کلاغی بگیر تا سینه خیز  وانواع واقسام تنبیه به ما دریغ نشد بلند شدم از زمین تا خون از دماغم جاری شده روی لباسام  در همین حین چون من لهجه داشتم وهی داد وبیداد میکردم  بچه ها هی زیر سبیلی میخندیدند یه آدم هم استانی هم پیش من نبود چه برسه به  یه لر .

خلاصه لباس بهم دادند وگفتند باید برید خونه وپس فردا ساعت شش صبح اینجا باشید .از در پادگان اومدم بیرون به خدا قسم یه صبح تا ظهر اونجا بودم  ولی انگار سالها بود که توی پادگان بودم خلاصه من به فکر افتادم من چکار کنم  بخوام برم محل وبرگردم اصلا به هیجا نمیرسم تازه باید لباسامو هم میدوختم  دلم خیلی پر شده بود زد به سرم که سوار اتوبوس بشم وبیام محل رو ببینم ودوباره زود برگردم حتی تا ترمینال جنوب هم اومدم ولی دوباره برگشتم . رفتم  شهر ری لباسمو دادم یه خیاط دوخت وگفتم  این دو شبو هم تو مسافر خانه  میخوابم . کنار شاه عبد العظیم  یه مسافر خونه بود رفتم قیمت کردم  تا اصلا قیمت با پول تو جیبی من جور در نمیاد واقعا کم می آوردم  چون وضع مالی خوبی نداشتم هوا داشت تاریک میشد من هم هنوز تکلیفم مشخص نبود تا اینکه تو حرم شاه عبد العظیم تو سرباز نشسته بودند وبا هم حرف میزدند من از صحبتهاشون  فهمیدم که میخوان امشب تو حرم امام خمینی بخوابند یه کم دلم آروم گرفت وسوار مترو شدم  اومدم حرم امام  دیگه هوا تاریک شده بود یه چند تا بیسکوییت گرفتم خوردم  ودلم خیلی گرفته بود بی کس وغریب ومن هم یه آدم احساسی  بودم خیلی اذیت شدم  رفتم حرم امام  داخل صحن که شدم همه داشتند صحبت میکردند زیارت میکردند من بد بخت هم تنها یه گوشه نشسته بودم  ساعت ده شب بود من دیدم همه نشستند ولی کسی نمی خوابه  منم خیلی خوابم میومد فکر همه چیز واز سرم آوردم بیرون وفقط فکر خواب بودم  رفتم یه گوشه کیفم را گذاشتم زیر سرم  وباخیال راحت خوابیدم هنوز چشمم گرم نشده بود یکی از خادمای حرم اومد گفت بلند شو آقا اینجا جای خواب نیست   گفتم چشم دو باره بلند شدم ونشستم رفتم با لهجه لری وفارسی قاطی کرده بودم گفتم  چرا نمیشه بخوسی ؟ خادمه اولش نفهمید که من چی میگم ولی دوباره که گفتم فهمید وگفت اینجا تو صحن کسی نمی خوابه .خلاصه سماجت لری ما به نتیجه نرسید وپیش خودم گفتم بی خیال تا فردا همین جا میشینم. تا ساعت دوازده شب طاقت آوردم بشینم از ساعت دوازده تا ساعت یک هم نشسته هی چرت میزدم  دیدم واقعا فایده ندارد از صحن اومدم بیرون  یه جوری بخوابم خدایا چجوری بخوابم توی این هوای سرد آبان ماه هم بود خلاصه یه گوشه ای از حرم امام را برای خواب انتخاب کردم چند نفر دیگه هم بودند امکاناتشون خوب بود پتو داشتند زیر انداز داشتند ولی من خشک وخالی بودم فقط لباس نظامی که تازه بهمون داده بودند را داشتم همه را روی هم به تنم کردم شده بودم غول بیابونی  یه دقیقه ای دراز کشیدم دیدم از سرما دارم یخ میزنم بلند شدم جمع شدم  ویه گوشه نشستمو هی آرام آرام اشک میریختم  دیدم یه نفر اومد طرفم  گفت بیا  اینجا من پتو دارم با هم بخوابیم  گفتم تو که یه دونه پتو بیشتر نداری  کم خودت هم هست گفت عیبی نداره بیا  تو بغل هم میخوابیم  خلاصه چند تا کارتن جمع کردیم برای زیر پام  وتو بغل هم خوابیدیم در واقع نخوابیدیم فقط یه قوت قلبی بود برای من.  باز این بنده خدا یه همتی کرد ومنو از تنهایی نجات داد  وخلاصه صبح که شد ازش پرسیدم بچه کوچنی  ؟ همین که گفتم کوچنی فهمید وگفت مگه تو هم لری؟ گفتم ها گرفت تو پیشانیم یه ماچ آب دار کرد. بچه یاسوج بود اومده بود کارت پایان خدمتش را بگیرد کلی منو دلداری داد وگفت خبری نیست این روزها هم میگذرد  این در حالی بود که همه آدمای اون اطراف پتوی زیاده هم داشتند وکسی به من تعارف نکرد واین بنده خدا که از لرای با غیرت روز گار بود منو تو بغل خودش تا صبح خوابوند 

خلاصه همون روز را کامل با این لر باغیرت بودیم هی با مترو کل تهرانو گشتیم تا اینکه دوباره شب شد ومنو برد پادگان خودم وهمه چیزو به دژبان دم درب گفت ومنو تو پادگان جا دادند از اون به بعد با خودم فکر کردم که انسان باید  مرد باشد  و سرم را با لا میگیرم وبا افتخار میگویم من لرم به لر بودن خودم افتخار میکنم وبه دهاتی بودن خودم افتخار دارم

کوچک شما بهنام

 



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |
  واقعا این گل  از هیچ گلی کم ندارد از زیبایی بگیر تا ... این گل به زبان محلی شش پر گفته میشود ونام دیگر آن لاله واژگون است همین جور که عکسهامو  نگاه میکردم تا خاطراتم را مرور کنم  نگاهم به عکس زیر افتاد گفتم حیف است که این گل رانخواهم معرفی کنم .گل شش پر یا همان لاله واژگون دقیقا شش گل برگ دارد که در آن استثنا هم نیست نماد ومظهر زیبایی کوه تاسک است که سالانه مردم برای رفتن سرکوه وآوردن سبزیجاتی چون موسیر وکارده وهمچنین ناشک دسته گلی از طرف تاسک به اهالی اهل صفا هدیه می آورند


خودم وآقای بادپا از دبیران ودوست بسیار خوبم  




نمایی از جنگل اطراف تاسک(همو دارل بلی مایه حیاته)




تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

 کابران عزیز رنگ مشکی گفته های کا کرم اله ورنگ آبی گفته های کا راه خدا ورنگ قرمز گفته های چپون گله می باشد


های های های کا راه خدا های

های های های کا راه خدا های

کرو ای آدم انگا کر وابیره

های های های کا راه خدا های

هوی بله هوی کا کرم اله

کرو په کر وابیریه هر چی بنگت ایکنم نیشنفی

کا کرم اله په نونی دو سه روزه گوشم درد ایکنه  درس نیشنفم

په بد نبو تو خو هیچت نبی

ها  دیر ازجونت  یه پخشه ی پریگ تا ایسو رفته من گوشم  هنی درنومره وجگرمه وخین کرده

ایگم په دگدر هم رتی

نه هنی ایخم غلل که تموم وابی بروم

کرو غله نه ول کن گوشت چرک ایکنه دیر از جونت ایکشت یه دگدری من نوراباده ایگن خوب دگدریه بیتو بچشه بردبی تیش  دو سه تا دندونش دراورده بی ایگو خوب دگدریه تو هم گوشته بوه تیش تا سیلش کنه شاید خش وابی

ایگم دگدر دندون مه ایتره سیل گوش هم کنه

کرو ها خدا وابی دگدر دگدره

کرو ویارم ره راسی غلت خوب وابیره

خدارا شکر یه پچی نپاکه وخار زرد داره اما دونش خوبه

کرو غله منو یهو سوم برده نصفشه هم حیونل کر نصو دیگ خرده تا پسین نرم فلون فلونش نکنم دس ورنیدارم

کرم اله کوتاه بیو حالا یه بچه ی یه نا رونی کرده تو سیچه بچه ویبی بیو وی دس تا هرم

کرو کا راه خدا ای قدر زور وم اومده که نگو

تو بیو وی دس تا یه استکام چی بخریم

خدا گل بواری سی بچه ی نصو مفو همی های

یا الله یا الله احوال کا راه خدا

کرو په چته پیرمرد یه دف سکته ایکنی  بیو ور ای سایه دار یه دقی تیم بشین ای استکام چینه هم بخه تا اعصابت بیا سر جاش

فور فور فور ایگم کا  راه خدا چه چی خشیه کوچو اسیشه

ینه کر گتوم اسره داره ونی نی بوس سیم آورده

ها په کرلت  و ریت ویگردن؟

هم ها ککا یه دفه ی هم یه چی ایرن ونی نی بوس سی خوم وپیرزن ایارن

آیای آیای انگار ی صدی درای حیون ایایه

کا راه خدا بینم کر نصو مفو چپونشونه ؟

ها بله ها  کا کرم اله کر نصر اله چپونه

کو ولم کو تا برم ریاش بینم ای کار سی چنش بیره

تو ویسا تا خوم بنگش کنم بیا وی دس

های چپون گله های

های چپون گله های

بله هوی کا راه خدا

ایگم بیو تا هرم بو جونی

سلام علیکم احوال کا راه خدا احوالت کا کرم اله

خدی یا خدی یا په کرو حیونت سیچه غلمه خرده  باید پسین بریم پاسگاه شکایتت کنم

کا کرم اله به حضرت عباس حیون تیم بر خرده بی وگمشون کردم از بس هم ودیمشون گشتم ده فلج وابیرم تا دمه پسین دیرمشون من غله جنابعالی بیرن تا ده کار وکار گذشته پسین رفتم وبو گفتم بو گو دو تا دله گندمی وجاش وش ایرم

حالا که حقیقته گفتی کاری وت ندارم دو تا دله گندمه هم سی خت ولی بو جونی دف ده احتیاط کن

سر دو تا تیم کا کرم اله

بیو بشین دو تا استکام چی بخه

چی نیخرم اما اگه داری یه جوم اویی بره تا بخرم گلم ره

بیه ککا یو جوم یو هم مشک اویی هر چی دلت ایخو بخه

خدا حافظ کا کرم اله خدا حافظ کا راه خدا

به سلامت ککا راسی و بوت بگو تا امشو بیا تا هرم یه ساعتی بشینیم



این بود ساده زیستی وبی کینگی ما لرها

 



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |
  سلام بر تاسک پایدار تاسکی که هم شادی مردم رااز دور نظاره گربود ودر غم مردم شریک بود  سلام بر آب کریکک سلام بر بلوط وکیکم   وارژن که نماد استقامت است وآرامش را برای اهالی  اهل صفا به همراه داشت سلام بر بنه که رنگش به رنگ زندگی است که هم سفید وهم قرمز ورنگ خوش ایند آن سبز است  سلام بر شلدان شلدانی که گرمایش هر چند ملال آور بود ولی امید را در دل اهالی داس زنده میکرد سلام بر بادشت  با دشتی که رسیدن به آن نوید آرامش را به اهالی تلاش هدیه میداد ونسیمی خنک را به چوپانان  پیش کش میکردسلام بر رودخانه ده گردو که تا بود قدرش را ندانستم  ویک عمر با بد وخوب مردم درک ساخت ولی ما بودیم که نمک خوردیم ونمکدان شکستیم و او را تنها گذاشتیم وهمیشه هدیه ای به  نام بکلو  داشت  سلام بر شاه سیف اله (امامزاده) که اورا هم دیگر زیارت نمیکنیم سلام بر  رز که ثمرش شیرین کننده محفل ما ساده  زیستهاست  سلابر کا راهخدا (پدربزرگم)مردی که هنوز هم هنوز است دست از تلاش بر نداشته است سلام بر علی ویس سلام بر حبیب سلام بر همه اهالی ده  سلام بر معلم کلاس اولم که هم معلمم بود وهم مادرم  که واقعا دلم براش تنگ شده سلام بر چوپان که صدای ساز آرامشش هنوز در گوشم می نوازد  سلام بر لهمشی که سوغات شیرینی مثل انگور وانجیر وبادام به مردم تقدیم میکند  سلام بر تمامی معلمان ومدیران دوران تحصیلم .سلام بر امید سلام بر تلاش  سلام بر کسانی که حتی برای یک لحظه خنده ای رابر لبان دیگری نقش بیندازند .سلام بر همه کسانی که پای درد دل دیگران می نشینند تا تسلی دهنده قلب آنان باشد. سلام بر سردشت سلام بر همه روستاهای دشمن زیاری سلام بر له بلی سلام به لهل بن سلام بر آب درودزنو سلام بر  ووو   سلام بر بهنام (خودم) ودر انتها سلام بر زندگی

تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

اینگار همین دیروز بود که کودکی چند ساله بودم اینگارهمین دیروز بود صدای قوقولی کنان خروسها نوید صبح را می دادند اینگار همین دیروز بود آتش گرمای بخاری چوبی منزلمان بهترین وصمیمی ترین گرما را به ما هدیه میکرد اینگار همین دیروز بود که برای آینده ام امیدهای فراوان داشتم اینگار همین دیروز بود بازی  کرکرجا(قایم موشک) را به هر سرگرمی امروزی ترجیح میدادم اینگار همین دیروز بود که معنای واقعی زندگی را از صداقت می فهمیدم اینگار همین دیروز بود که مادر در باران آمد اینگار همین دیروز بود که روی خط  بسته  نقطه می گذاشتیم اینگار همین دیروز بود که ریزعلی را با پسر فداکار اشتباه میگرفتم اینگار همین دیروز بود که کبری تصمیمات جورواجور میگرفت اینگار همین دیروز بود خانواده آقای هاشمی را می خواندم اینگار همین دیروز بود که آب را به جای بخش کردن پخش میکردم اینگار همین دیروز بود که  حسنک بیخیال گاو سگ و..شده بود اینگار همین دیروز بود کوکب خانم عجب ماست باحالی درست کرده بود اینگار همین دیروز بود پدر با اسب می آمد اینگار همین دیروز بود که فقط چوپان دروغ گوبود اینگار همین دیروز بود که فقط لیلی ومجنون عاشق همدیگر بودنداینگار همین دیروز بودکفشهایمان را به جای ماشین اسباب بازی پر از گل میکردیم وبازی میکردیم اینگار همین دیروز بود که زنگ ورزش داشتیم اینگار همین دیروز بود ناخنهای بلند تنبیه مدیر را به همراه داشت اینگار همین دیروز بود که صدای جیرجیرکها وملخها در شب ساز آرامش را می نوازیدند اینگار همین دیروز بود که صدای امید می امد اینگار همین دیروز بود که رد پای آشنا از دور نمایان بود  وغربت تعطیل اینگار همین دیروز بود که نغمه شادی ونشاط وجودم را فراگرفته بود اینگار همین دیروز بود که موفقترین آدم کره زمین خودم بودم اینگار همین دیروز بود که درس می خواندم به امید مهندسی اینگار همین دیروز بود که درسم تمام وشد به فکر شغل بودم اینگار همین دیروز بود که ازدواج کردم بودم اینگار همین دیروز بودکه فرزندی نداشتم .ووووووو

اینگار همین امروز است که هنوز هم که هنوز است با مدرک مهندسیم بیکارم واینگار همین امروز است که کارگری را پیشه خواهم کردواینگار همین امروز است که امید هایم همه به باد رفته است واینگار همین امروز است که فرزندی به نام امیر ماهان دارم که 2 ماهه است اینگار همین امروز است که همه دروغ میگویند جز چوپانها اینگار همین امروز است که کوکب خانم همبرگر درست میکند اینگار همین امروز است که حسنک همه چیز  را ول کرده اومده شهر اینگار همین امروز است که بچه ها همه آتاری دارند اینگار همین امروز است که کبری اعتماد به نفس ندارد که یه تصمیم درست بگیرد

وبالاخره اینگار همین دیروز بود که امروز شد

امیر ماهان پسر دوماهه ام




تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

یعقوب را دیگر هر شب نمی بینم .یعقوب دیگر برزگ شده است  او  من را بیشتر از هر کسی از خانواده خود در کنار خود میدید البته این مسئله در مورد من نیز صدق می کرد. کودکانی که سختی  کل روز را به امید آرامش شب تحمل میکردند صدای آرامش خواب در پشت بام هر عصر به گوش می رسید .  کره محلی همراه با ماست را با عنوان شام صرف میکردیم غذاهاییکه را که به غذاهای امروزی که در رستورانها پخت می شوند که همه از مواد شیمیایی است هم خوشمزه تر بودند وهم سلامت وهم بدون دغدغه ونگرانی صرف میشدند.

صدای نعره کره الاغ پدر بهترین لالایی و نسیم  باد خنک روی پشت بام بهترین کولر ودیدن ستاره های زیاد بهترین منظره وآسمانی بدون غباررا که بهترین اکسیژن دنیا را دارا بودند تنفس می شد. کنون وقت خواب است خوابی که بهترین خواب دنیا بود به خدا به جرات می توانم بگویم خوابی که قبلا روی همان پشت بامهایی که همه از گل وچوب بودندبا یعقوب  میخوابیدم دیگر تجربه نکرده ام شب هنگام خواب که به پشت بام می رفتیم بچه های همسایه را که آنها هم  نمی خواستند رویای خواب پشت بام را از دست بدهند  میدیدیم قبل از خواب با صدای بلند چند دقیقه ای را با هم صحبت میکردیم از فردا میگفتیم قول وقرارهای بازی وخوشی های فردا را نقشه میکشیدیم آخ آخ یادش به خیر...... هیچ صدایی جز صدای زنگ حیوانات عمو جلال نمی آمد هیچ صدایی جز صدای  سگها نمی آمد هیچ صدایی جز صدای هار هار الاغ ها وما ما کنان گاوها به گوش نمی رسید ولی آن صدا ها کجا وصداهای امروزی کجا  صدای انواع خودرو صدای تلوزیون ومهمتر از هر چیز دیگر صدای موبایلهای امروزی  که چیزی جز کلافگی نیستند را باید تحمل کنیم .البته نا گفته نماند بعضی از شبها صدای قد قد کنان مرغها ساز خوش آمد گویی روباهای عزیز را به ارمغان داشتند وبه دنبال آن صدای زنان  آبادی را به همراه داشت که روباه مرغهای آنها را برده بود وناراحت بودند البته اینها همه به نوبه خود برای ما خاطره بودند وفردا ای آن شب هیچ چیز جز خنده برای ما نبود. به جای صدای مضخرف موبایل صدای قوقولی خروس قرمز مادر رویای هر شب را به پایان میرساند وبا خوردن تخم مرغ محلی وشیره انگور به عنوان صبحانه  روز را شروع میکردیم روزی که  .......

اکنون از آن شبها وآن روزها خیلی فاصله گرفته ام  اکنون متوجه شدم که کجا گیر کرده ام  آدماش با آدمای آن دوران خیلی فرق کرده وخوابهایش با خوابهای آن دوران خیلی فرق کرده برای همین است که واقعا نمی دانم عمرم دیگر چطور میگذرد وکجا دارم زندگی میکنم  راستی یعقوب پسر عموم اون هم برزگ شده زن گرفته ولی دیگه  اون به جای هر روز وهر شب  شش ماه یکبار هم نمی بینم.  به خدا وقت نوشتن ندارم اگه وقت نوشتن داشتم تومار ها می گفتم واز خوبی ها وآرامش آن دوران تمام نمی شد از وصله های کفش لاستیکی از گونی که مادر اول پاییز هر سال باید تدارک میدید برای کیف مدرسه از تیغ هایی که در جیب برای  تیز کردن مدادها استفاده می کردیم  از پوشیدن  شلوار کردی پدر که آن را به پسرش به هر دلیلی هدیه میداد  از شکستن سر ها به علت سوار شدن بر روی الاغها  و زمین خوردن و...

ووووووووو من کیم اینجا کجاست ؟



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

بدون شرح


تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

سخنی با خویش

زیاد اهل قلم  نیستم ولی خیلی دلم از گفته هایی که قابل نوشتند پر است گفته هایی که همه درد وغصه وشادی و...را بیان می کنند گفته هایی که ساده زیستن ومعرفت را از دوران کودکی از پیر مردان و زنان  جوانان درک یاد آوری میکنند  شاید شما یاد ندارید اخوت وبرادریهایی که قبلا در میان اهالی وجود داشت . یادش به خیر خنده های بی ریای مرحوم حاج الخاص جک های وبزله گویی مرحوم کا قدرت . گرفتن نان قرضی از همسایه . نشستن پیر مردها پشت خونه کا آزاد (شاه مراد)سینه به آفتاب وگل گفتن وگل شنفتن وحض کردن جوانان از صحبتهای شادی آور پیرمردهاوامید واریهایی که به جوانان می دادند. بازی کرکرجا وخوردن دوغ ناب ناب و میل نمودن نان گرم وکره زیر چل مشکی  وشنیدن کاره بز تال و اعتقاد به کره حضرت عباس(گذاشتن چند سنگ کوچک روی هم) ولوره انگور و.. که اگر بخواهم همه را بنویسم تومار ها باید نوشت .

راستی آن پیر مردها کجایند راستی چه پیر مردهایی باید جای آنها را بگیرند وکدام جوانی باید پای صحبت آنها بنشینند . کدام آفتابی باشد که رو به آن بنشینند وضابطه مهربانی را به جا آورند کجاست آن غذای ساده ولی خوشمزه وسالم .کجاست آن همکاریهای دوستانه وبی منت کجاست آن حجب حیای بی ریا کجاست آن دورکعت نماز بی ریا  واقعا کجاست ؟ خودتان قضاوت کنید حتی برای اصلی ترین اعضای خانواده هم مجانی کاری در راه خدا انجام نخواهیم داد .پیر وجوان  جمع می شدند مشکلات اهالی ده را از غلام شاه بنده خدا گرفته تا ... بدون هیچ منتی وبدون هیچ چشم داشتی انجام می دادند ولی الان چی ؟

واقعا چرا پای صحبتهای بزرگتر ها نمی نشینیم تا از گذشته برایتان بگوید تا از معرفتها برایتان بگوید تا از کسانی بگوید که که دیگر در آینده به ندرت از آن معرفتها خواهی شنید .

مگر قبلا پول بود به خدا نبود ولی معرفت بود مگر قبلا تلفن بود ولی به خدا دلها خیلی به هم نزدیکتر بود مگر قبلا ماشین بود ولی آمد ورفتهای بی ریا  فراوان . یادتان می آید این اواخر که در درک زندگی می کردیم  زنان ودختران ما کجا می رفتند آب می آوردند برای آشامیدن  ولباسها و دیگر رختها  را سوار بر الاغ می کردند و مسافتها می پیمودند تا آنها را بشویند  وچه مصیبتهایی را می کشیدند .البته به نگاه الان برای ما مصیبت است ولی در آن زمان به نگاه دختران وزنان ما یک مزه بیشتر نداشت وآن هم امید بود امیدی که همه اهالی ده را به زندگی در شرایط سخت وا می داشت اما دختران زنان الان چی ؟  ایا جوانان ما به قولی تحمل کمتر از گل را دارند ایا جوانان ما تحمل رنج ومشقت آن دوران را می توانند فکر کنند ؟می دانم حتما می خواهید بگویید دوره عوض شده یااز این حرف هایی که اخیرا میزنند ولی به خدا قسم اخوت وبرادری همان است که همان است ودر هر دوره ای می شود آن را به جا آوری  من نمی گویم که باید مثل قبل سختی بیهوده بکشید ولی لااقل می توانید درست فکر کنید

در نظر سنجی هم ولایتی محترمی فرموده بودند چرا در وبلاگت دروغ می نویسی باید عرض کنم به نظر شما زندگی معنی دیگری خواهد داد که خداوند در طبیعت اطراف ما از مه  وباران وعلف های سبز حیوانی وانسانی  گرفته تا جاشیر وکیالک وبلوط  را آفریده وما از آن استفاده می کنیم وشمای عزیز آن را دروغ می پندارید .آیا زندگی معنی دیگری دارد  که پیر مردی مثل کاراه خدا با این سن وسال سرکول آن چنانی را بلند می کند شاید در این سن وسال امیدش به پایان برسد وبه آرزوی خود برسد  آن وقت شما حرفهای من را دروغ می پندارید. دروغ است افرادی را همه در آتش گرمای شلدان به بریدن غله  صبح را شب می کنند  تا شب آرامی را به خواب سپری کنند ؟مگر درآمد آنها چقدر است که چنین زحمتهایی را می کشند مگر به جز زندگی وامید چیز دیگری است که شما آن را دروغ می پندارید.

به نظر شما زندگی یعنی ماشین مدل بالا به نظر شما زندگی یعنی گوشی گران قیمت به نظر شما زندگی یعنی ..... نه به خدا زندگی یعنی دلی بی ریا زندگی یعنی امید  زندگی یعنی شاد بودن  زندگی یعنی لبخند به لبان دیگران انداختن . کجابودند این مواد افیونی که کنون صحنه زیبای لبخند را بر لبان جوانان ما ربود .من نمی گویم که اکنون به خودتان زحمتهای که جوان دیروز می کشیدند تحمل کنید لذا میگویم که با کمی تامل لاقل دچار مواد مخدر نشویم.

  کاربر محترم دیگری این بنده حقیر را به این عنوان متهم ساختند که شما در منزل می نشینید وهی می گویید دشمن زیاری سر زمین بی ستاره است  ودست روی دست گذاشته اید وهیچ کاری نمی کنید من در جواب این کاربر محترم بگویم  کاربر محترم از اینکه اعلام نظر فرمودید بسیار سپاسگذارم ولی باید بگویم که ره صد ساله را یک شبه نمیتوان پیمود . فرض کنید در بیابانی گم شده اید آیا بدون فریاد والتماس کسی به دادتان می رسد آیا بدون شرح مشکلات کسی به کمکتان می شتابد . آری کاربر گرامی ابتدا باید فریاد زد تا دیگران صدایت را بشنود که ما هم هستیم باید فریاد زد که که ما هم نیاز به همکاری داریم ابتدا باید مردم دشمن زیاری خود را بشناسند وخود را باور کنند ابتدا باید روی خودمان کار کرد  ابتدا باید خودمان خودمان را ساپرت کنیم  . مگر ما نماینده از خود جنس مردم دشمن زیاری کم داشته ایم چرا هیچ وقت به پشتیبانی از آنها بر نخواستیم که وارد مجلس شوند  پس کاربر گرامی ما خودمان را باور نداریم یه رنگ ویک دستگی نداریم  وشما هم سعی کنید دید خود را باز تر کنید واگه برایتان واقعا مهم است تلاش کنید که ابتدا شادی حداقل یک نفر را فراهم کنید که این خود کار ی بسیار بزرگ است. ودر ضمن  این بنده اصولا با سیاست کار ندارم  وبنده در نظر دارم فقط با اهالی روستای محترم  سردشت یه گپ خودمانی داشته باشم من این حرفها را نزدم که به قولی جانماز آب بکشم من این نوشته را ابتدا برای خودم می نویسم تا بخوانم وپند بگیرم وبعد برای شمای عزیزی که حرفهای بنده را دروغ می پندارید وبنده را به نشستن در خانه وفریاد زدن متهم می سازید در انتها برای  شما آرزوی سلامتی دارم


لبخند را دوست دارم سردشت را بیشتر

   بهنام حسنی



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

 

دشمن زیاری سر زمینی که در هفت آسمان یک ستاره هم ندارد

دشمن زیاری یکی از بخشهای شهرستان نورآباد ممسنی می باشدکه از جاذبه های طبیعی وهوایی بسیار خوش در فصل تابستان برخوردار است. گویا سرزمین خاطره های من از  قلم بندگان خدا افتاده است.

ادامه مطلب



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |
درک :دیار عشق وصفا از بلوط  کا عرب تا درخت مش غضنفر از بز ومیش تا کهره وبره از داس وتبر تا گندم وجو از خانه هایی از سقف پایدار بلوط تا کپر وکومه های بر افراشته در باغ  انگور از شاه سیف اله تا امامزاده محمد از بلوط وبنه و کیکم تا انگور وانجیر وبادام از مویز و آبغوره تا کشک وتیور وکره ای به سفیدی برف تاسک از آب زلال وگوارای رود خانه ده گردو تا آب بیدک وآب درودزنو  وزبانی به شیرینی حبه انگور همه حکایتی است هرچند کم از دیار درک.  همه را ترک کردیم ووداع. فقط یاد وخاطره ای بیش از آن دیار باقی نمانده است  یاد وخاطره ای که که تا ابد در ذهن هر درکی وهر کسی که نا چیز با درک ارتباط داشته به جا خواهد ماند . سر رشته کلام از دستم پرید در سال 1368بود که زلزله های چند ریشتری شبه جزیره درک را که به جای آب دره های عمیق فرا گرفته بود لرزاند . دره هایی که اکنون همه خاطره اند وبس . مسئولان در همان سالها بود که در چند کیلومتری بالاتر از درک محلی را برای اسکان جدید مردم در نظر گرفتند وکوچ مردم از سال73 به تدریج اتفاق افتاد تا حدود سال83 کامل رخت بربستند وترک دیار گفتند وآن همه خصوصیات اول صحبتم به فراموشی سپرده شد


تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

شلدان   : تپه های همیشه ماندگار

بادشت   :تپه ای که رسیدن به آن نوید آرامش را به اهالی اهل داس و گندم وشخم میداد

دره دراز   : دره ای به بزرگی همت وتلاش وامید مردان شلدان

حبیب     :رفیق شلدان

کا راه خدا: همچنان استوار وپایدار و پیروز در برابر گرما ونا ملایمات شلدان

مرحوم کا قدرت  : او همچون افراد دیگر واقعا جایش در شلدان خالی است .انرژی بسیار مثبتی بود برای اهالی شلدان

آب درودزنو  :با رفتن صفای اهل داس همچون مرحوم کا ناصر او هم مارا ترک دیار گفت



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |

برداشت آزاد

زندگی معنا دارد

ابر و مه سبزه وبهار وجاشیر و........

به نظر شما زندگی معنای دیگری دارد؟



تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |


تاريخ : | | نویسنده : بهنام حسنی |